آزمندي و رشك
آزمندي و رشك
اساس انحراف برخي از قهرمانان شاهنامه
محقق: فتح اله زمانی
چكيده :
مهم ترين رذيلت اخلاقي در شاهنامه فزون طلبي وآزمندي است.فردوسي در بسياري از داستان هايي كه در آن ها زوال وانحراف پادشاهان ، بزرگان ويا ديگران اشاره مي كند ،آزمندي ورشك را عامل اصلي معرفي مي كند . از اين نظر ، آزمندي ورشك در شاهنامه همه جا نتيجه ي شوم به بار آورده است . نگارنده براين اساس به شرح وتحليل حوادثي برجسته در اين زمينه پرداخته است .
كليد واژه ها
شاهنامه ، رذيلت هاي اخلاقي ، آز ، رشك ، انحراف قهرمانان
مقدمه:
مهمترين رذيلت اخلاقي در شاهنامه فزونطلبي و آزمندي است1. به قول دكتر اسلامي ندوشن، آز در شاهنامه همان نفس امّاره است و منشأ همهي بدي ها. ( اسلامي ندوشن ، 1363 : 156 )
ميتوان گفت سرمنشأ بسياري از كينهجوييها نيز از آز است، آز نسبت به قدرت، ثروت يا برتري. آزمندي اين احساس نازيباي شخصيّت افراد، در هر كجاي شاهنامه كه مجال بروز يافته است، ارمغانش جز بلا و نكبت چيزي ديگر نبوده است.
حرص و آز انگيزهاي براي ايجاد بيداد است: « آز، با آن معني گسترده و شامل كه در انديشهي شاعر دارد- فزونخواهي در جاه و مال و قدرت، آرزومندي لجامگسيخته... ،آزي كه چشم خرد را ميدوزد و به جاي وسواس «داد» وسوسهي «بيداد» را به دل راه ميدهد - در عاقبت كشتگان و كشندگان دستي دارد.»
( مسكوب ، 1381 : 31 )
« حسد نيز از جملهي خلقيّات بسيار مذموم و ناپسند است. حسد ميتواند ناشي از اين احساس باشد كه سعادت يا سودي كه ديگري از آن برخوردار است، نصيب ما نشده؛ يا چيزي كه مورد ميل ما بوده، ديگري از آن تمتّع گرفته، يا چيزي كه ديگري را نصيب شده موجب زيان يا آسيب ما گرديده است. خلاصه اگر ما چيزي را بخواهيم و ديگري آن را بربايد، حالت اندوهي در ما بر انگيخته ميشود كه رشك نام دارد و اين حالت ايجاد خشم ميكند و آرزوي انتقام را ميپروراند.» ( اسلامي ندوشن ، 1363 : همان )
در شاهنامه، آزمندي و رشك همه جا نتيجهي شوم به بار آورده است. فردوسي در بسياري از داستانهايي كه در آنهابه زوال و انحراف پادشاهان، بزرگان و يا ديگران اشاره ميكند، آزمندي و رشك را عامل اصلي معرفي كرده است. در برخي از رويدادها و حوادث شاهنامه اين مسأله كاملاً مشهود است. نگارنده بر اين اساس به شرح و تحليل حوادث و رويدادهاي برجسته در اين زمينه خواهد پرداخت:
1- رشك و آز ديوان بر كيومرث و پسرش سيامك
نخستين قرباني شاهنامه كه بدين منظور كشته شده، سيامك پسر كيومرث بود. كيومرث سرسلسلهي پادشاهان پيشدادي، شاهي دادگر بودو مردمش را هيچ غم و اندوه نبود. چون مدّتي بدين گونه سپري شد ديوان بد كنش بر اين دستگاه حكومت و آسودگي شاه و مردم حسد ورزيدند و بدسگالي و دشمني را آغاز نهادند:
به گيتي نبودش كسي دشمنا مگر بد كنش ريمن آهرمنا
به رشك اندر آهرمن بدسگال همي راي زد تا بباليد بال
يكيبچّهبودش چو گرگ سترگ دلاور شده با سپاه بزرگ
جهان شد بر آن ديوبچه سياه ز بخت سيامك وزان پايگاه
سپه كرد و نزديك او راه جست هميتختوديهيم كي شاه جست(شاهنامه ، 8/ ب 25-21 )
تا اين كه سرانجام، اين حسادت و آزمندي به دستگاه كيومرث منجر به ستيزه و كشتن سيامك گرديد:
پذيره شدش ديو را جنگجوي سپه را چو روي اندر آمد به روي
سيامك بيامد برهنه تنا بر آويخت با پور آهرمنا
بزد چنگ وارونه ديو سياه دو تا اندر آورد بالاي شاه
فكند آن تن شاهزاده به خاك به چنگال كردش كمرگاه چاك
سيامك به دست خروزان ديو تبه گشت و ماند انجمن بيخديو ( همان / 37-33 )
2- رشك و آز سلم و تور بر ايرج
وقتي فريدون كهنسال شد و ادارهي امور كشور براي او مشكل گرديد قلمرو پادشاهي خويش را بين فرزندان خود به نامهاي سلم، تور و ايرج تقسيم كرد و فرزند كوچك خود-ايرج را-كه جواني خردمند و شايسته بود، به جانشيني خود برگزيد و او را شهريار ايران كرد. اين مسأله ابتدا رشك و آز سلم را نسبت به ايرج برانگيخت، زيرا به زعم او ايرج اگرچه برادر كوچكتر بود، امّا بزرگترين سهم را از مملكت يافته:
بجنبيد مر سلم را دل ز جاي دگرگونهتر شد به آيين و راي
دلش گشت غرقه به آز اندرون به انديشه بنشست با رهنمون
نبودش پسنديده بخش پدر كه داد او به كهتر پسر تخت زر( همان ، 36/ 197-195 )
آن گاه با پيامي به برادرش-تور كه شاه تركستان و چين بود-آتش حسد و آز او را اين گونه تحريك كرد:
سه فرزند بوديم زيباي تخت يكيكهتر از ما بر آمد بهبخت
اگر مهترم من به سال و خرد زمانه به مهر من اندر خورد
گذشته ز من تاج و تخت و كلاه نزيبد مگر بر تو اي پادشاه
سزد گر بمانيم هر دو دژم كزين سان پدر كرد بر ما ستم ( همان / 206 -203 )
و اين گونه، «سر تور بي مغز پر باد كرد.» ( همان / 211 )
در شاهنامه سرچشمهي اين حسد، آز شمرده شده است.آن جا كه فريدون در پاسخ اعتراض پسرانش ميگويد:
به تخت خرد بر نشست آزتان چرا شد چنين ديو انبازتان
بترسم كه در چنگ اين اژدها روان يابد از كالبدتان رها ( همان ، 39 / 292-291 )
دكتر اسلامي ندوشن در تحليل اين رفتار سلم و تور چنين ميگويد: «نخست سلم (برادر بزرگتر) فكر نفاق در سر ميپروراند و تور (برادر ميانه) را بر ضدّ «تقسيم» به اعتراض بر ميانگيزد. سلم يكي از آن طبايع موذي و بددل است كه همواره پشت صحنه قرار ميگيرد و ديگران را براي اجراي مقصود خويش به جلو ميراند. تور، برعكس آتشين مزاج و زود خشم است و سري پر از باد دارد. سلم و تور از جهتي با هم مشابه و از جهتي ديگر با هم متفاوتاند. هر دو از اعتدال و سلامت روح (كه خصيصهي ايرج است) بينصيباند، هر دو فزونطلب و سنگدل و بدسرشتاند، با اين تفاوت كه تور بدخويي را با جسارت و صراحت همراه دارد و سلم آن را با تلبيس و حسابگري. سلم در دسيسه و تحريك پيشقدم است، امّا چون با ايرج روبرو ميشود، ساكت ميماند؛ در آن هنگام تور به ايرج پرخاش ميكند و سرانجام هم او به كشتن وي دست ميزند»: ( اسلامي ندوشن ، 1363 : 157 )
يكي خنجر آبگون بر كشيد سراپاي او چادر خون كشيد
بدان تيز زهر آبگون خنجرش همي كرد چاك آن كياني برش
فرود آمد از پاي سر و سهي گسست آن كمرگاه شاهنشهي ( شاهنامه ، 42/414-412 )
«موضوع رشك بردن سلم و تور، ماجراي حضرت يوسف(ع) را به ياد ميآورد. يوسف نيز كه برادر كوچكتر و از مادري ديگر است (فراموش نكنيم كه سلم و تور از يك مادراند و ايرج از مادري ديگر است) مورد لطف خاصّ پدر قرار گيرد و اراده چنين است كه در سلطنت جانشين او بشود؛ بنابراين برادرانش كه تحمّل برتري او را نميتوانند كرد، درصدد و هلاكش بر ميآيند.» ( اسلامي ،ندوشن ، 1363: 153)
3- آزمندي كاوس
افزونطلبي و آزمندي، كاوس را به جنگ ديوان مازندران بر ميانگيزد و سرانجام او را در دام ديوان گرفتار ميكند. اين افزونطلبي، در دو جا كاملاً مشهود بود:
الف)-نخست جايي كه زال مشغول پند دادن به كاوسشاه بود:
تو از خون چندين سر نامدار ز بهر فزوني درختي مكار
كه بار و بلنديش نفرين بود نه آيين شاهان پيشين بود ( شاهنامه ، 132/124-123)
ب)-دوّم جايي بود كه ديو سپيد كاوس و لشكرش را كور كرده بود. ديو سپيد خطاب به كاوس چنين گفت:
همي برتري را بياراستي چرا گاه مازندران خواستي
همي نيروي خويش چون پيلمست بديدي و كس را ندادي تو دست
چو با تاج و تخت نشكيفتي خرد را بدين گونه بفريفتي
كنون آنچ اندر خور كار تست دلت يافت آن آرزوها كه جست ( همان،135/212-209)
آزمندي آن چنان در دل و جان كاوسشاه قرين شده است كه اين بار او را به انديشهي گشودن آسمانها تحريك ميكند. امّا اين افزونطلبي سرانجام سقوط وي را در بيشهي آمل سبب گرديد:
شنيدم كه كاوس شد بر فلك همي رفت تا بر رسد بر ملك
دگر گفت ازان رفت بر آسمان كه تا جنگ سازد به تير و كمان
ز هر گونه هست آواز اين نداند به جز پر خرد راز اين
پريدند بسيار و ماندند باز چنين باشدآن كس كه گيردش آز( همان ، 166/410-407)
نويسندهي توانا قدمعلي سرّامي در تحليل آزمندي كاوس چنين ميگويد: «به آسمان رفتن و ناكام بر زمين فرو افتادن نمايش رجعت فرجامين آدمي به خاك و بيحاصلي همهي برتريطلبيها، افزونخواهيها و آزمنديهاست.» ( سرامي ، 1383: 979)
4- آزمندي سهراب
سهراب با اين پندار آزمندانه كه كاوس را از تخت شاهي ايران به زير آورد و رستم را به جاي او بر تخت شاهنشاهي بنشاند و در پي آن به همراهي پدر از ايران به جنگ تورانيان شتافته، سپس افراسياب را از تخت به زير آورد و خود بر جاي وي بر تركان پادشاهي كند، به جنگ ايرانيان ميآيد. آزمندي چندان او را فرا گرفته است كه به تقسيم جهان ميان خود و پدر ميانديشد :
كنون من ز تركان جنگ آوران فراز آورم لشكري بي كران
بر انگيزم از گاه كاوس را از ايران ببرّم پي طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و كلاه نشانمش بر گاه كاوس شاه
از ايران به توران شوم جنگجوي ابا شاه روي اندر آرم به روي
بگيرم سر تخت افراسياب سر نيزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر نبايد به گيتي كسي تاجور
( شاهنامه ، 176/140-135)
امّا تقدير، عاقبت اين فزونطلبي و بلندپروازي را اين گونه رقم زد كه از بد روزگار به دست پدر كشته شود:
غمي بود رستم بيازيد چنگ گرفت آن بر و يال جنگي پلنگ
خم آورد پشت دلير جوان زمانه بيامد نبودش توان
زدش بر زمين بر به كردار شير بدانست كو هم نماند به زير
سبك تيغ تيز از ميان بر كشيد بر شير بيدار دل بر دريد
بپيچيد زان پس يكي آه كرد ز نيك و بد انديشه كوتاه كرد
( همان ، 196/891-887)
5- رشكورزي گرگين بر بيژن
«گرگين ميلاد، يكي از جنگآوران ايران است كه از ديدگاه اخلاقي، حيلهگر و بد طينت، حسود و دروغزن، جاهپرست و ناتوان است و همين جاهپرستي و مقامدوستي، او را به دامسازي و فتنهانگيزيهاي پياپي وا ميدارد.» ( البرز ، 1369 : 271)
گرگين از سوي كيخسرو، براي ياري بيژن در جنگ گرازان روانه توران ميشود:
به گرگين ميلاد گفت آن گهي كه بيژن به توران نداند رهي
تو با او برو تا سرِ آب بند همش راهبر باش هم يارمند
( شاهنامه ، 436/105-104 )
ولي گرگين به هدايايي كه كيخسرو به بيژن داده است رشك ميبرد و از ياري او سر باز ميزند:
به بيژن چنين گفت گرگين گو كه پيمان نه اين بود با شاه نو
تو برداشتي گوهر و سيم و زر تو بستي مرين رزمگه را كمر ( همان / 120-119 )
چون بيژن يكتنه، به گرازان حملهميبرد و سر از تن آنان جدا ميكند و پيكرشان را به فتراك شبرنگ سركش ميبندد، گرگين از روي حسد و سياهدلي، سخت به خود ميپيچد و از اين كه در اين پيروزي با بيژن شريك نبود دريغ ميخورد؛ در حالي كه ميكوشد با تحسين دروغين، خود را شادمان نشان دهد:
بد انديش گرگين شوريده رفت ز يك سوي بيشه در آمد چو تفت
همه بيشه آمد به چشمش كبود برو آفرين كرد و شادي نمود
به دلش اندر آمد ازان كار درد ز بد نامي خويش ترسيد مرد
(همان ، 437/ 138-136)
ولي عاقبت رشك و حسد، او را به دامگستري و حيلهگري واميدارد:
دلش را بپيچيد آهرمنا بد انداختن كرد با بيژنا
سگالش چنين بد نوشته جزين نكرد ايچ ياد از جهان آفرين
كسي كاو به ره بر كند ژرفچاه سزد گر نهد در بن چاه گاه
ز بهر فرونّي و ز بهر نام به راه جوان بر بگسترد دام
نگر تا چه بد ساخت آن بيوفا مر او را چه پيش آوريد از جفا ( همان ، 437/143-139)
سپس بر آن ميشود كه بيژن را به جشنگاه تركان بكشاند تا دل جوان و زيباپسند او را گرفتار پريچهرگان فريبا كند، آن گاه خود به ايران باز گردد و پيروزي بر گرازان را نتيجهي دلاوريهاي خود وانمود كند:
به بيژن چنين گفت پس پهلوان كه اي نامور گرد روشن روان ( همان/ 152)
يكي جشنگاهست زايدر نه دور به دو روزه راه اندر آيد به تور ( همان / 158 )
پريچهره بيني همه دشت و كوه ز هر سو نشسته به شادي گروه
منيژه كجا دخت افراسياب درفشان كند باغ چون آفتاب
همه دخت توران پوشيده روي همه سرو بالا همه مشك موي
همهرخ پر از گلهمهچشمخواب همه لب پر از مي به بوي گلاب
اگر ما به نزديك آن جشنگاه شويم و بتازيم يك روزه راه
بگيريم ازيشان پري چهره چند به نزديك خسرو شويم ارجمند( همان 437 /171 -166 ) گرگين اين گونه ميل جنسي بيژن را تحريك ميكند و با وصف جمال منيژه و كنيزان او، پهلوان را به دام افراسياب مياندازد. بيژن زماني از فريبكاري و حيلهسازي گرگين آگاهي مييابد كه اثر «داروي هوشبر2» زايل ميشود و بيخبر از همه جا در كاخ افراسياب چشم ميگشايد:
چو بيدار شد بيژن و هوش يافت نگار سمن بر در آغوش يافت
به ايوان افراسياب اندرا ابا ماه رخ سر به بالين برا
بپيچيد بر خويشتن بيژنا به يزدان بناليد ز آهرمنا
چنين گفت كاي كردگار ارمرا رهايي نخواهد بُدن ز ايدرا
زگرگين تو خواهي مگر كين من برو بشنوي درد و نفرين من
كه او بد مرا بر بدي رهنمون همي خواند بر من فراوان فسون
( همان ، 440/248-243)
اين فسون و رشكورزي گرگين، سرانجام بيژن را در چاه ارژنگ گرفتار كرد:
به گرسيوز آن گه بفرمود شاه كه بند گران ساز و تاريك چاه
دو دستش بهزنجير و گردن بهغل يكي بند رومي به كردار مل3
ببندش به مسمار آهنگران ز سر تا پايش ببند اندران
چو بستي نگون اندر افكن بهچاه چو بيبهرهگردد ز خورشيد و ماه
ببر پيل و آن سنگ اكوان ديو كه از ژرف درياي گيهان خديو
فگندست در بيشهي چينستان بياور ز بيژن بدان كينستان
به پيلان گردون كش آن سنگ را كه پوشد سر چاه ارژنگ را
بياور سر چاه او را بپوش بدان تا به زاري بر آيدش هوش( همان ، 444/417-410 )
پس از مدّتي كيخسرو به مدد جام جهانبين از اسارتگاه بيژن آگاهي يافت و به گرگين بدبين شد و او را به سزاي اين بدي به زندان انداخت.
6- فزونطلبي گشتاسب و اسفنديار
گشتاسب-پسر لهراسب- از شاهزادگان و شاهان كياني است. فردوسي از ابتدا گشتاسب را فردي جاهطلب، فزونخواه و با آرزوي دور و دراز براي دستيابي به قدرت معرفي ميكند و بر غرور و بلندپروازي او تأكيد ميكند:
كه گشتاسب را سر پر از باد بود وزان كار لهراسب ناشاد بود ( همان ، 622/28 )
ماجراي مبارزه قدرت بين گشتاسب و فرزندش-اسفنديار- در روند رو به رشد حماسه بسيار مهمتر و پيچيدهتر از مبارزه گشتاسب با پدرش است. «حكومت گشتاسب همه چيز و همه كس را در جهت اهداف
خود ميخواهد » ( حميديان ، 1383 : 336 )
بدين جهت است كه گشتاسب همواره به اسفنديار مظنون است و از اقدام اسفنديار براي كسب تاج و تخت ميهراسد. پادشاه در نخستين رويارويي با فرزند، به سعايت گرزم پهلوان كه رقيب اسفنديار است، فرزند را به زندان ميافكند و بر او سخت ميگيرد. گرزم در بدگويي از اسفنديار به پادشاه ميگويد:
بر آنست اكنون كه بندد تو را به شاهي همي بد پسندد تو را
تو را گر به دست آوريد و ببست كند مر جهان را همه زيردست
( شاهنامه ، 670 / 878- 877 )
دوّمين مواجهه پادشاه با اسفنديار كه در نهايت به مرگ او نيز منجر ميشود، دستور گشتاسب براي اعزام به سوي رستم و دستگيري جهانپهلوان است. در اين پرده از مبارزهي قدرت و افزونخواهي، گشتاسب كه به دليل پيشگويي ستارهشناسان از عاقبت شوم اسفنديار آگاه شده است و دريافته است كه در نبرد با رستم، كشته خواهد شد، آگاهانه او را به صحنهي رويارويي با رستم اعزام ميكند:
اگر تخت خواهي ز من با كلاه ره سيستان گير و بركش سپاه
چو آن جا رسي دست رستم ببند بيارش به بازو فگنده كمند( همان ، 716/134-133 )
جالب اين كه اسفنديار نيز خود از نيّت پدر كاملاً آگاه است:
سپهبد بروها پر از تاب كرد به شاه جهان گفت زين باز گرد
تو را نيستدستانورستمرا به كار همي راه جويي با اسفنديار
دريغ آيدت جاي شاهي همي مرا از جهان دور خواهي همي ( همان / 140-138 )
اسفنديار با وجود اين، به اميد رسيدن به تاج و تخت، خود، بازيچهي دست پدر ميگردد، به گونهاي كه حتّي اندرزهاي مادرش-كتايون را-ناديده ميگيرد، آن گاه كه مادر به او ميگويد:
ز گيتي همي پند مادر نيوش به بد تيز مشتابوچندينمكوش ( همان / 155)
كهنفرينبرين تخت و اين تاج باد برين كشتن و شور و تاراج باد
مده از پي تاج سر را به باد كه با تاج شاهي ز مادر نزاد
پدر پير سر گشت و برنا تويي به زور و به مردي توانا تويي (همان ، 717/164 -162 )
امّا گويا اين فزونخواهي، فراتر از مواعظ مادر در دل و جانش كارساز گشت:
وليكن نبايد شكستن دلم چنين بد نه خوب آيد از پادشا
چگونه كشم سر ز فرمان شاه چگونه گذارم چنين دستگاه
مرا گر به زاول سر آيد زمان بدان سو كشد اختر بيگمان ( همان / 174- 172 )
و عاقبت اين فزونطلبي، آن شد كه به دست جهانپهلوان –رستم- از پاي در آمد.
7- رشك و آز حاجب كسري-زروان- بر مهبود و پسران
كينهجويي حاجب كسري به نام زروان، نسبت به مهبود –وزير و گنجور كسري- و فرزندان او كه خورشخانهي شاهي را در اختيار داشتند، ناشي از رشكورزي و حسادتي است كه زروان به موقعيّت و تقرب مهبود با كسري انوشيروان ميبيند:
كه او را بزرگي به جايي رسيد كه پاي زمانه نخواهد كشيد
ز گيتي ندارد كسي را به كس تو گويي كه نوشين روانست و بس
جز از دست فرزند مهبود چيز خورشها نخواهد جهاندار ني
( همان ، 1079 /1594-1592 )
از اين رو با تباني مردي يهودي، در هنگامي كه دو پسر پاك مهبود براي كسري غذا (شير) ميبرند، غذا با نگاه جادوگرانهي مرد يهودي مسموم ميشود و سپس كسري توسط زروان از خوردن غذا منع ميشود و غذا نيز به دو پسر مهبود داده ميشود و آنان پس از خوردن غذا، بيدرنگ جان ميسپارند و بدين بهانه و با دستور كسري، پدر اين دو جوان (مهبود) نيز كشته ميشود. پس از مرگ مهبود، زروان به وزيري كسري انوشيروان ميرسد و بدين طريق، دسيسهي او بارور ميشود و به كام دل خود نايل ميگردد:
رسيده از آن كار زروان به كام گهي كام ديد اندر آن گاه نام
به نزديك او شد جهود ارجمند بر افراخت سر تا به ابر بلند
بگشت اندرين نيز چندي سپهر درستي نهان كرده از شاه چهر
( همان ، 1080 / 1636 – 1634 )
امّا بد هميشه پنهان نميماند اگرچه در دل سنگ خارا باشد. تقدير در اين داستان به گونهاي است كه زروان راز خودش را برملا ميكند. ذهن كسري بعد از ديدن اسبي كه داغ مهبود بر بدن دارد، به اين جريان مشغول ميشود. سخن رفتن از جادو و انكار اين قدرت از جانب شاه باعث ميشود كه زروان تأثير جادو را بر غذا به شاه بگويد. شاه هم با تحليل و بررسي مسايل گذشته به زروان شك ميبرد. بحث بيشتر در مورد مسألهي جادو، كسري را مطمئن ميسازد كه زروان در ماجراي مهبود نقش داشته است. اشارهي شاه به ماجراي مهبود، زروان را دچار ترس و وحشت ميكند تا اين كه حقيقت را آشكار ميسازد ولي تقصيرها را بر گردن دوست جهود خود مياندازد. تحقيق از مرد جهود نقش مزوّرانهي زروان را برملا ميسازد.
انوشيروان با پي بردن به حقيقت اين ماجرا، دستور ميدهد تا زروان و آن مرد جهود را همان جا به دار آويزند و به كيفر اعمال خود برسانند. سپس به كيفرخواهي از مبهود دستور ميدهد تا همهي ثروت و دارايي زروان و مرد جهود نيز به بازماندگان خانوادهي مهبود داده شود:
بفرمود پس تا دو دار بلند فروهشته از دار پيچان كمند
بزد مرد دژخيم پيش درش نظاره برو بر همه كشورش
به يك دار زروان و ديگر جهود كشنده بر آهخت و تندي نمود
به باران سنگ و به باران تير بدادند سرها به نيرنگ شير
جهان را نبايد سپردن به بد كه بر بـدگـمان بد رسد
ز خويشان مهبود چندي بجست كزيشان ببايد كسي تندرست(همان،1081/ 686-1681 )
همه گنج زروان بديشان نمود دگر هرچه آن داشت مرد جهود ( همان / 1688 )
8- رشك و آز ماهوي سوري به يزدگرد
در روند جنگ ميان اعراب و ايران و پس از كشته شدن رستم فرخزاد به دست سعد وقّاص، يزدگرد شهريار ايران، نامهاي به فرمانروايي مرو به نام «ماهوري سوري» مينويسد و از او در جنگ با سعد وقّاص ياري ميطلبد. ماهوي همان كسي است كه يزدگرد، خود، او را دشتبان مرز خراسان نموده است. شباني كه شاه ايران او را از ميان همالان ممتاز گردانيد تا اين كه فرمانرواي مرو گرديد. اكنون شاه از او انتظار محبّت و وفاداري دارد:
كجا پيشكار شبانان ماست برآوردهي دشتبانان ماست
ورا بر كشيدم كه گوينده بود همان رزم را نيز جوينده بود
چو بي ارز و نام داديم و ارز كنارنگي و پيل و مردان و مرز
اگر چند بي مايه و بي تنست بر آوردهي بارگاه منست
( همان ، 1350/286-283)
در عوض فرخزاد (يكي از بزرگان) از اين عقيدهي شاه اظهار تأسف ميكند و از كساني كه خداوند سرنوشت آنان را بد سرشته است و از نژادي بيبهرهاند تبرّي ميجويد و به شاه هشدار ميدهد:
به بد گوهران بر بس ايمن مشو كه اين را يكي داستانست نو
كه هر چند بر گوهر افسون كني بكوشي كزو رنگ بيرون كني
چو پروردگارش چنان آفريد تو بر بند يزدان نيابي كليد
( همان ، 1351 /293-291 )
اين ابيات يادآور سخنان استاد سعدي شيرازي است كه گويد:
نكوكار پرور نبيند بدي چو بد پروري خصم جان خودي
( بوستان سعدي : 43/252)
يا همان مسألهي گردكان و گنبد و تشبيه تربيّت نااهلان به آن. ( گلستان سعدي : 61 )
گذشته از اصل روانشناسانهي تربيّت و موضوع نژاد و هنر، در اين ماجرا، ماهوي سوري، همان شخصي ميگردد كه فرخزاد انتظارش را داشت. با آن كه همهي سفارش فرخزاد به هنگام تحويل شاه ايران به ماهوي، رعايت حال اوست و «نبايد كه بادي برو بر جهد.» ( شاهنامه ، 1354/ 432 )
اماچندي نمي گذرد كه آزمندي و قدرتطلبي در مغز و دماغ ماهوي لانه ميكند. حكيم فردوسي در اين قسمت با مجازي معنيدار مقام ماهوي را پس از بدانديشي به همان شباني تنزل ميدهد:
برين نيز بگذشت چندي سپهر جدا شد ز مغز بدانديش مهر
شبان را همي تخت كرد آرزوي دگرگونه شد به آيين و خوي
( همان ، 1355 / 442-441 )
چون اين انديشه در دل تاريك ماهوي نيرو گرفت به بيژن فرمانرواي سمرقند نامه اي فرستاد ودر آن نوشت :يزد گرد پادشاه ، تيره بخت ، گريزان از تازيان به مرو در آمده است ، اگر با او به رزم بكوشي تاج و گاهش از آنِ تو خواهد بود. بيژن ناخوشخيال افزونجو به اين اميد برسام يكي از سردارانش را با سپاهي گران به مرو فرستاد. چون نزديك شهر رسيدند، ماهوي سواري به بارگاه شاه فرستاد كه سپاه تركان بدين شهر رو آوردهاند، تدبير چيست؟ يزدگرد كه از بدخواهي و بدانديشي ماهوي آگاه نبود برآشفت؛ جوشن پوشيد و دست به تيغ برد، و بر تورانيان حمله كرد. در گرماگرم نبرد، ماهوي سپاهيان را از ياري كردن به شهريار بازداشت. چون يزدگرد به قفا نگريست و خويش را تنها ديد، دانست كه اين ستم از ماهوي بر او رفته است. شاه بسياري از سپاهيان دشمن را به ضرب تيغ و تير از پا درآورد، امّا چون تنها در برابر لشكريان بسيار توان پايداري نداشت، تازان گريخت تا به آسيابي رسيد و در آن جا پنهان شد.
چون آسيابان از وجود يزدگرد در آسياب مطّلع ميشود، نزد ماهوي ميآيد و او را از اين موضوع آگاه ميكند. ماهوي با شنيدن اين سخن، دستور قتل يزدگرد را به آسيابان ميدهد كه اين موضوع سبب ناراحتي بزرگان دربار و موبدان ميگردد، به گونهاي كه يكي از آنان به نام «رادوي» ماهوي را مورد نكوهش قرار ميدهد:
به ماهوي گفت اي بدانديش مرد چرا ديو چشم تو را تيره كرد( همان ، 1357/533)
نگر تا چه گويي بپرهيز ازين مشو بد گمان با جهان آفرين (همان/536)
همي دين يزدان شود زو تباه همانا بر تو نفرين كند تاج و گاه ( همان ، 1357/539)
موبدي ديگر گفت:
و گر خون او بريزي بد است كه كين خواه در جهان ايزدست ( همان ، 1360/619)
امّا سخنان هيچ يك از موبدان و بزرگان در ماهوي كارساز نميافتد و انديشهي فزونطلبي او براي رسيدن به پادشاهي، او را از تصميم خود كه همانا كشتن يزدگرد است باز نميدارد. بدين سبب، ماهوي به اجبار دستور كشتن يزدگرد را به مرد آسيابان به نام «خسرو» ميدهد و در حالي كه آسيابان از انجام اين گناه به خدا پناه ميبرد و در دل مرگ ماهوي را از او ميخواهد، با شرمندگي به نزد يزدگرد ميرود و او را با دشنه از پاي در ميآورد.
ماهوي براي اين كه سرپوشي بر اعمال ناپسند خود بگذارد، با نام يزدگرد به سمرقند و بخارا تاختن ميآورد. او چنين وانمود ميكند كه بيژن، پادشاه ايران را كشته است. وقتي اين خبر به بيژن ميرسد، برآشفته ميشود و از اين رو با سپاهي عظيم به ماهوي و لشكريانش حمله مي كند و او را گرفتار مينمايد. ماهوي پس از گرفتار شدن، كار خود را تمام شده ميداند، چون متوجه است كه بيژن او را به بدترين شكل ممكن خواهد كشت، از اين رو خود تقاضا ميكند كه بيژن گردنش را بزند:
چنين داد پاسخ كه از بد كنش نيايد مگر كشتن و سرزنش
بدين بد كنون گردن من بزن بينداز در پيش اين انجمن
( همان ، 1365/825-824)
شدّت كينهي بيژن آن قدر زياد است كه ماهوي را به معني حقيقي كلام به بادافره اين گناهش مثله ميكند. نخست دستان گناهآلودش را ميبرّد، سپس پاها و گوش و بينياش را، آن گاه پسران و جسم نيمه جانش را نيز طعمهي شعلههاي آتش مينمايد.
در مورد اين كينهخواهي كه ناشي از افزونطلبي و رشك است، كلام استاد قدمعلي سرّامي خالي از لطف نيست: «هنگامي كه به فرمان ماهوي سوري ناسپاس، خسرو آسيابان يزدگرد را در آسيا به هلاكت ميرساند، از اين نامبردي و عاجزكشي به فرياد ميآييم امّا وقتي بيژن ترك كين وي را از ماهوي باز ميستاند و به جرم خداوندكشي دست و پاي و گوش و بيني وي را ميبرّد و سپس عريان بر ريگ گرمش رها ميكند، به هيجان ميآييم و حتّي از كشته شدن سه پسر او شادي ميكنيم و دوست داريم بر آتشي كه از سوختار پيكرهاي وي و فرزندانش بر ميافروزد، بپريم و زردي خويش را به اين كينهي شعلهور بسپاريم و سرخي از آن وام كنيم.» ( سرامي ، 1383 : 468 )
از بر آيند آن چه گفته شد برمي آيد كه تمام رويدادها و حوادث شاهنامه نمايشگر شومي و بدفرجامي آزمندي است. بيشتر قتلها، كينهها و نيرنگها نيز از آز و افزونطلبي مايه ميگيرد و اگر ژرفاي شاهنامه را منظور نظر آوريم بايد شومي رشك و آز را از درونمايهي اصلي و عمومي آن به شمار آوريم:
سخن مزدك خطاب به قباد، در اين جا خواندني مينمايد. اين پيامبر، رشك و آز را در كنار كين و خشم و نياز، مايههاي بدبختي انسانها ميداند و آنها را پنج انگشت دست اهريمن:
بپيچاند از راستي پنج چيز كه دانا برين پنج نفزود نيز
كجا رشك و كينست و خشم و نياز به پنجم كه گردد برو چيره آز
تو چون چيره باشي برين پنج ديو پديد آيدت راه كيهان خديو
( شاهنامه ، 1033/286-284)
نتيجه گيري :
بدترين رذيلت هاي اخلاقي در شاهنامه ،فزون طلبي ، آزمندي ورشك است . آزمندي ورشك ، اين احساس نازيباي شخصّيت افراد ، در هر كجاي شاهنامه كه مجال بروز يافته است ، ارمغانش جز بلا ونكبت وكينه جويي چيز ديگري نبوده است . به طور قطعي مي توان گفت ، زوال وانحراف پادشاهان ، بزرگان ويا برخي از چهره هاي ديگر شاهنامه نيز از همين مسأله بوده است .
پي نوشت :
1- در شاهنامه چاپ مسكو ، صفحه ي 1102، بوزرجمهر بعد از آن كه ده ديوزورمندگردن فرازرا معرفي مي كند ، از آز به عنوان مهم ترين آن ها ياد مي برد.
2- منيژه هنگام رفتن بيژن طاقت نياورد كنيزان را به پيش خود خواند وبفرمود تا داروي بي هوشي را با مي بياميختند وبه بيژن خوراندند ، چون بيژن از آن بخورد ، از خود ، بي خود گشت وبي هوش بيفتاد. وبدين گونه اورا به قصر خود برد.
3-براساس توضيحات شاهنامه به نثر از دكتر ميترا مهرآبادي ، ج2 ،ص43، به نوعي بستن مي گويند كه با زنجير يا بند بركمر كسي ببندند واز دو سو بكشند تا صدا كند .
منابع ومآخذ
1- اسلامي ،ندوشن ،1363، زندگي ومرگ پهلوانان ، چ4 ، تهران ، انتشارات يزدان .
2- البرز ، پرويز ، 1369، شكوه شاهنامه در آينيه ي تربيت واخلاق پهلوانان ، چ1 ، تهران ، انتشارات دانشگاه الزهرا .
3- حميديان ، سعيد،1383، در آمدي برانديشه وهنر فردوسي ، چ2 ، تهران ، انتشارات ناهيد.
4- سرّامي ، قدمعلي ،1383، از رنگ گل تا رنج خار ، چ4، تهران ، انتشارات علمي وفرهنگي.
5- سعدي ، بوستان ،1372 ، تصحيح وتوضيح غلامحسين يوسفي ، چ4، تهران ، انتشارات خوارزمي.
6- ---- ، گلستان، 1369،--------------------------- ، چ2 ،---- ،------------ .
7 - فردوسي ، ابوالقاسم ،1386 ، شاهنامه ، براساس چاپ مسكو ، به كوشش دكتر سعيد حميديان ، چ11، تهران ، نشر قطره.
8- مسكوب ، شاهرخ ،1381، تن پهلوان وروان خردمند ، انتشارات طرح نو ، تهران .
9- مهرآبادي ، ميترا ،1383، شاهنامه به نثر ( CD ) ، انتشارات خدمات كامپيوتري نور ، تهران .
Abstract:
The most important behavior in Ferdowsi’s Shahnameh is considered greediness. In many of the stories that are about the decline and deviation of kings, prominent figures or the others, Ferdowsi considers greediness and jealousy the main contributing factor. In this regard, greediness and jealousy have always led to disastrous results. Based on this, the author describes and analyses a number of related major events.